درسی فا, دانلود انشاء,مرجع تحقیق و انشاء,انشا پایه دهم,انشا جدید,دانلود مقاله جدید,انشا رایگان

۸ مطلب با موضوع «پایه هشتم :: انشاء پایه هشتم» ثبت شده است

انشا کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ضرب المثل صفحه 46 نگارش پایه هشتم

انشا کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ضرب المثل صفحه 46 نگارش پایه هشتم

انشا کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد ضرب المثل صفحه 46 نگارش پایه هشتم

مقدمه:

ضرب المثل کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد اشاره به این موضوع دارد که ما نباید در زندگیمان تقلید کورکورانه داشته باشیم چون ممکن است در آینده دچار مشکل شویم و بعدا باعث پشیمانیمان شود.

تنه ی انشا:

هر فردی در زندگی خود یک نفر یا شخصیتی را در زندگی خود الگو قرار میدهد که اگر این انتخاب الگو از روی تحقیق وآگاهی باشد میتواند در زندگیش بسیار موثر باشد و راه را به او نشان دهد اما اگر از روی نا آگاهی و انتخاب نادرست و فقط تقلید باشد ممکن است زندگیش را نابود کند.

همان اندازه که تقلید و الگو قرار دادن یک شخص میتواند در زندگی ما تاثیر مثبت داشته باشد و مسیر درست زندگی را به ما نشان دهد به همان اندازه میتواند باعث نابودی زندگی ما شود.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا صحنه ورود یک موش به خانه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

انشا صحنه ورود یک موش به خانه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

انشا صحنه ورود یک موش به خانه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

مقدمه:

ورود موش به خانه یکی از بدترین اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی افتاده باشد، ما اطمینان داریم که موش بیشت به خاطر غذا به خانه ها هجوم میاورد.

تنه ی انشا:

تصور اینکه یک موش وارد خانه ام شود برایم بسیار آزار دهنده است اما هر خانه ای هم میتواند به عنوان یک مکان برای نفوذ و زندگی این جوندگان موذی باشد، موشها تنها انتظاری که از ورود به یک خانه دارند گرما وغذای کافی است وداشتن این شرایط برای موشها خیلی ایده آل است. و بر عکس برای ما بسیار آزار دهنده میباشد.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا آنچه در مسیر خانه یا مدرسه می بینید صفحه 42 نگارش هشتم

انشا آنچه در مسیر خانه یا مدرسه می بینید صفحه 42 نگارش هشتم

 

مقدمه:

در محیط اطراف ما چیزهای زیادی وجود دارد که گاهی وقت ها ما حتی متوجه آنها نمیشویم و یا حتی در روز چندین بار از کنار آنها رد میشویم بدون اینکه نیم نگاهی به آنها کرده باشیم یا توجهمون را جلب کرده باشد.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو صفحه 42 نگارش پایه هشتم

انشا دیدن یک شکارچی از دریچه چشم یک آهو صفحه 42 نگارش پایه هشتم

 

مقدمه:

من یک آهو هستم و میخواهم خاطره یک روز را که با شکارچی روبرو شدم و چه ماجرایی برایم اتفاق افتاد را برایتان تعریف کنم.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا آزاد صفحه 20 کتاب نگارش پایه هشتم

انشا آزاد صفحه 20 کتاب نگارش پایه هشتم

 

مقدمه:

خدای بزرگ نعمتهای فراوانی به ما داده است و ما باید به خاطر تمام نعمتهای خداوند از او تشکر کنیم وسپاسگزار باشیم و هر روز سجده شکر به جا بیاوریم و قدر این نعمتهای خداوند را بیشتر وبیشتر بدانیم.

تنه انشا:

خدای مهربان به همه ی انسانها قدرت عقل وشعور تفکر داده است تا انسان بتواند با درک وآگاهی به نعمتهای خداوند به عظمت و بزرگیش پی ببرد وخدا را به خاطر این فراوانی شکر کند و همواره از تمام نعمتهایی که به او داده تشکر کند.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا دیدن مورچه ای که بار میکشد صفحه 42 نگارش هشتم

انشا دیدن مورچه ای که بار میکشد صفحه 42 نگارش هشتم

 

مقدمه:

در زندگی دشواریهای زیادی دارد وهمواره آدمی سعی وتلاش می کند تا این دشواریها را از میان بردارد وبه زندگیش ادامه دهدحیوانات نیز این دشواریها را دارند یکی از این حیوانات مورچه است.

تنه انشا:

مورچه یکی از اسرارآمیزترین موجودات آفرینش است موجودی پرتلاش وسخت کوش که در قسمتهای مختلف از جمله زیر زمین بالای کوههاو حتی در قله های سر به فلک کشیده زندگی میکند.

ادامه مطلب...
۰ نظر
انشا مشاهده فوتبال از روزنه تور دروازه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

انشا مشاهده فوتبال از روزنه تور دروازه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

 انشا مشاهده فوتبال از روزنه تور دروازه صفحه 42 نگارش پایه هشتم

مقدمه:

فوتبال یکی از بهترین و هیجان انگیز ترین بازی هایی است که من دوست دارم. نگاه کردن به یک بازی فوتبال در ورزشگاه آن هم از درون روزنه یک تور هیجانش بیشتر از چیزی است که در بهترین جای ورزشگاه بنشینی و فوتبال را تماشا کنی.

تنه انشا:

وقتی از روزنه تور به فوتبال نگاه میکنی تمام هوش و حواست به فوتبال است انگار تو جای دروازه بانی هستی که درون دروازه قرار دارد و همه ی جهات زمین را به دقت نگاه میکند.

ادامه مطلب...
۰ نظر
بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد

بازنویسی حکایت حاکمی دو گوشش ناشنوا شد حکایت نگاری صفحه 66 نگارش هشتم

«حاکمی دو گوشش ناشنواشد. مداوای طبیبان هم اثری نکرد. حاکم از این پیشامد که باعث شد او دیگر صدای هیچ مظلومی را نشنود بسیار ناراحت بود و نمی دانست چه کند. روزی شخص دانایی، نزدش رفت و با اشاره و به کمک نوشتن به او گفت: ای سلطان، چرا غمگین هستید؟ شما یکی از حس های خود را از دست داده اید، خداوند به شما حواس دیگر هم داده است که سالم اند، آنها را به کارگیر. حاکم، کمی اندیشید و گفت: ای حکیم، راست می گویی من از نعمت های دیگر غافل بوده ام».

ادامه مطلب...
۲۸ نظر